خدا رو شوکر،نشدیم تورک!

دیشب انقدر راجع به اخراج افغانها این ور اون ور چیز دیدم، شب خواب میدیدم دارن ترکا رو از تهران اخراج میکنن! تو خوابم دو تا یارو ریش و پشمی اومده بودن وسط کارگاه واستاده بودن.کفشاشونم درنیاورده بودن دمپایی بپوشن. همونجوری  با چرک و کثافت کفشاشون اومده بودن تو. گیر داده بودن میگفتن باید برگردی زنجان!می گفتم بابا من اصلا نمیدونم زنجان چه شکلیه؟ ننه بابام چل سال پیش اومدن اینجا،من اصلا تهران به دنیا اومدم! یکیشون یه سری کاغذماغذ دستش بود، گفت مدارک شما کامل نیست، پدرت غیرقانونی اومده بوده تهران. گفتم خپ همون موقع جلوشو میگرفتین، چرا تازه یادتون افتاده؟ من همه زار و زندگیمو اینجا ساختم! یارو برگه های تو دستشو زیر و رو کرد، پرسید چنتا خواهر برادرید؟ گفتم هفتا. گفت بابات خوب جوجه کشی ام راه انداخته! اون یکی گفت: همه ترکا همینن! بعد نگا کرد آشپزخونه ،ظرف کثیفام تو سینک بودن لب و لوچه شو کج و کوله کرد و  گفت : همشونم کر کثیفن!
اون یکی گفت: کثیف،بی فرهنگ، بزهکار! جالبه بدونی اکثر جرایمی که با سلاح سرد انجام میشه رو ترکا انجام دادن! این زنجانیا سوغات شهرشون اصلا چاقوئه!مشخصه که ذاتا چقدر خشونت طلبن!
بعد رو کرد به من و گفت باید برگردید شهر خودتون، همه تهرانو ترکا برداشتن! باید بابات میموند شهر خودشو آباد میکرد! گفتم خب کار نبود هیچی نبود، نمیشد ، میشد که همونجا میموند!
بعد یاد بابام افتادم که یه جمله موزون و مقفا از خودش در آورده بود با لهجه ترکی میخوند :خدا را شوکر/نشدیم تورک! به نون میگن چورَک/ کلاهو میگن بورک!
یاد بابام باعث شد دلم بگیره و گریه م راه بیفته. یارو اخ و پیف کنان گفت:سانتی مانتالیزم! احساساتی بازی!پوووف…بسه دیگه!
اون یکی هنوز داشت آشپزخونه رو نگا میکرد. یه تیکه بربری تو مشمبا رو اپن بود. سر تکون داد و با تاسف گفت: ترکا چرا انقدر بیستا بیستا بربری میخورن؟
دماغمو کشیدم بالا هیچی نگفتم.
بعد کات خورد، خونه مامانم بودم. انگار کارگاهو تعطیل کرده بودم رفته بودم اونجا قایم شده بودم.مثل  اون موقع که جنگ شد. تو کوچه مون همه ترکن ولی انگار بیشتریا رفته بودن چون همه جا خالی و سوت و کور بود. داشتم با مامانم کار میکردم که فارسی رو خوب حرف بزنه و خودشو تابلو نکنه. هی میگفتم بگو استکان میگفت ایستیکان. میگفتم نه گوش کن: اس تِ کان. میگفت یاخچی اس تَ کان!
بعد، صحنه بعدی داشتم فریزر مامانمو خالی میکردم. همینجوری بربری تیکه تیکه کرده بود گذاشته بود مشمبا.باید مدارک جرم رو از بین میبردم. همه طبقه ها پر  بود!همینجوری  داشتم  یخچالشو زیر و رو میکردم که یکی زنگ خونه رو زد.با وحشت به هم نگاه کردیم. مامانم چمدون قدیمیشو آورد، بربری یخ زده ها رو ریختیم تو چمدون. یارو همچنان دستشو گذاشته بود رو زنگ بر نمیداشت…
بربری یخ زده ها تمومی نداشت، سرانگشتام یخ کرده بودن. همینطوری دست مینداختم بغل بغل بربری فریزری درمیاوردم میریختم تو چمدون.بربری بربری همه جا بربری، منبع لایزال بربری،خورده های یخ و برفک…باز بربری…

عروسک های دوزلی
دیدگاه کاربران
2 دیدگاه
  • ماهی 20 شهریور 1404 / 10:51 ب.ظ

    خیلی قشنگ و غمگین بود. خیلی به دلم نشست. بوجی بوجی بوجی

  • بهار 18 مهر 1404 / 12:43 ق.ظ

    چقدر قشنگی خانومم. خودت، عروسک هات، متن هات. 🤗😘

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *