امروز هم حقوقها رو دادم هم اجاره ام رو به صاحبخونه م.حقوقا رو بیست درصد بیشتر کردم، قیمت همه عروسکارم تو سایت ده درصد بیشتر.
قبل از ج/نگ داشتم چندتا طاقه پارچه میگرفتم که یهو همه چیز از هم پاشید. امروز دوباره به پارچه فروشیه پیام دادم که فاکتور پارچه ها رو برام بفرسته. سبز روشنه که باهاش گلابی ها رو میسازیم تموم شده بود، یه سبز پررنگ خیلی قشنگم که تاحالا ازش نداشتیم چشممو گرفته بود. سبزش پررنگ وجوندار بود. نمیدونستم باهاش چی میخواییم بسازیم و نیاز فوری هم بهش نبود ولی چونکه خیلی خیلی خوشگل بود دلم رو به دریا زدم گفتم اونم برمیدارم. دلم میخواست مثل یه بسته مداد رنگی یا خمیربازی همه رنگارو داشته باشم!
ولی وقتی فاکتور فرستاد دیدم خیلی گرون شده. خودمم یه دور جمع زدم ببینم اشتباه نشده باشه. درست بود. لب و لوچم آویزون شد .دیدم اونقد پول ندارم تو حسابم اصلا! به خودم گفتم حالا اون سبز پررنگه رو نگیر، اصلا معلوم نیست دوروز دیگه چی بشه؟ بگیری باز جنگ شه چی؟ رفتم دوباره عکس کالیته پارچه ها رو نگاه کردم. رنگش یه حالت زمردی و پر جلایی بود. یه رنگی که هرچی باهاش بسازی خوشگل میشه. باهاش خیلی چیزا میشه ساخت! خیار، دایناسور بزرگ،قورباغه پلنگی،برگ سبزی تحفه درویش،سید اولاد پیغمبر، سبزی خوردن، تره فرنگی،کلم بوروسلی،نگین سبز خالص روی انگشتر دریا، سرو چمان من که میل چمن نمیکند،کوکوسبزی، سبزی پلو با ماهی،میرح/سین مو3وی، جنگل جاری، درخت پر غرور سر بلند که سرش داره به خورشید میرسه،خانه سَبس…بالاخره رو زمین نمیمونه! چنگم بشه دیگه خپ… خپ….
با خودم فکر کردم چیکار کنم پول دستم بیاد؟ فکر کردم حالا که داریم میریم تو مرداد، چون شیر نماد ماه مرداده، برای کادو تولد مردادیا اردشیر چیز جالب و مناسبی میتونه باشه.میشه ازش زیاد سفارش گرفت!
یه تاج کوچیک مقوایی طلایی برای اردشیر درست کردم، قشنگ سلطان باشه. با مریم گذاشتیمش رو یه سینی یه پارچه طلایی زرزری انداختیم روش که سینی رو بچرخونیم ازش سیصد و شصت درجه فیلم بگیریم یه ویدئو درست کنیم.پنکه رو گذاشتیم جلوش روشن کردیم که یه بادی بپیچه تو یالش. دو تا نورا رو گذاشتیم چپ و راست.
اردشیر همینطوری رو سینی نشسته بود پوکر فیس نگاه میکرد. تاجشو که کج شده بود صاف کردم.یالشو مرتب کردم. گفتم اردشیر این ماه امیدم به توعه! اردشیر تو شیرمنی باید یه کاری بکنی!یه جلوه جلایی کن… دلها رو تسخیر کن!
یهو همه چی خاموش شد. برق رفت. پنکه فرّی کرد…پره هاش شُل شُل چرخید تا وایساد. توی تاریکی به هم نگاه کردیم. تاج مقواییش دوباره کج شده بود…



