برای ثبت در تاریخ، می نویسم برای آینده، در شبی پاییزی. آبان هزار و چارصد و چهار_ تهران.
ماه وسط پنجره ام چون موزی آینه کاری شده آویزان است!(الکی گفتم الان پنجره رو وا کردم و اینور و اونور نگاه کردم، خبری نبود! جز چراغ قرمزه سر آنتن نوری اون بالاها نبود! آسمون شبیه در و دیوار خونه های بی زن، چرک مرده و پوست پوست به حال خودش ول شده بود.)
آدمی رندومم که از دل شهر بیرون کشیدن و ازش میپرسن: برای ثبت در تاریخ داریم مستند سازی میکنیم بگو ببینیم اوضاع و احوالت چطوره.چیکارامیکنی؟
دوست دارم بگم :ای بدک نیست. میگذره! ولی حقیقت ماجرا رو بخوام بگم یک چیزی شبیه گریه های عرعر توف توفی و آب دماغی آویزون و حرفها و بد وبیراههایی نامفهوم و بریده ای بریده ای میشه که هیشکی سر درنمیاره طرف چی داره میگه! پس سعی میکنم به خودم قشنگ مسلط باشم و عین آدم حرف بزنم:
هم اکنون آدمی هستم که لپ تاپم رو گذاشتم روی میزی وسط کارگاه.نشستم و اینا رو مینویسم. گلابی گنده ها نصفه نیمه روی میز اون سر کارگاه رو سر و کله هم افتاده اند.یه ژاکت طوسی روی لباس صورتی ام پوشیدم که لنگه اش رو بابام داشت. وقتی میپوشمش و شکم بند پشم شترم رو هم می بندم دیگه خود بابام میشم!
امروز یدونه سفارش بیشتر تو سایتمون نداشتیم . مریم برای اینکه چک کنه درگاهمون سالمه یه “ماهی غمگین درون” خودش سفارش داد!
یه فروشگاه که ازمون امانی عروسک گرفته بود و حالا نمیخوام اسمش رو ببرم ,حسابم رو تسویه نمیکنن. چند روزه هی زنگ میزنم هی پیام میدم هیشکی جوابمو نمیده .هی میگن ما نمیدونیم حسابدار میدونه! یه خانوم بداخلاقه آخر جوابمو داد. گفت امروز واریز میشه براتون حتما! ولی از صداش معلوم بود دروغ میگه! ما در دوره ای زندگی میکنیم که هیشکی به آدم پشم امانی نمیده هیشکی به آدم پارچه امانی نمیده.هیچ صاحبخونه ای ملکشو امانی نمیده بهت، حتی یدونه سوزنم امانی نمیدن باهاش کار کنی, ولی واسطه های فروش چیزی که میسازی رو امانی با سود سی چهل درصد برمیدارن و بعدش غیبشون میزنه!
چقدر همه چی صدا میده! یخچال کوچیکه عین آدم مرده ای که دارن احیاش میکنن یهو با یه صدای شوک دادن زنده میشه و موتورش را میفته . همسایمون یه چیزایی رو گرومبی میندازه زمین.از بیرون صدای یه آهنگایی میاد یه جور کنسرت راکیه که هایده داره توش میخونه!
رفتم یه چایی برا خودم ریختم و به تیکه لبویی که از عصر مونده بودو آوردم بخورم.لبوعه یه جور قرمز مِرمِز بود، سچوریشنش اصلا به رنگبندی دنیای ما نمیخورد!
مامانم زنگ زد گفت داره شالگردنمو میبافه.
کامواهایی که از حسن آباد گرفته بودیم هرکدومش یه رنگ بود. مامانم می گفت یدونه شالگردن دو تا کلاف کاموا میخواد، دو تا کلاف کاموای یه رنگ نداریم که! گفتم اشکال نداره نصفشو سبز بباف نصفشو صورتی! گفت دو رنگ میشه که! گفتم خوب بشه. چی میشه مگه؟ من میندازم مُد میشه! گفت ریشه هاشو بلند بذارم یا کوتاه؟ گفتم کوتاه چون عمر شادی هایم! (برای ثبت در تاریخ مینویسم اگه شالگردن بافتنی دو رنگ ریشه کوتاه مُد شد، اولیشو مامان من بافته!)
یه صدایی اومد فکر کردم بارونه، رفتم دم پنجره دیدم خبری نیست. آبانم به آخر رسید یه چیکه بارون نبارید!آخونده میگفت تقصیر زناس که بی حجاب شدن!( ساعت ده و نیمه، امروزم پول ما رو ندادن!)
برای ثبت در تاریخ مینویسم. اینجا بارون نمیاد مرتضی! آی بارون نمیاد اینجا مرتضی…



