دیشب خواب دیدم یه عده از شهرکتاب اومدن دم درمون! با بچه ها از تو صفحه آیفون کله های نصفه نصفه شونو نگاه میکردیم. نمیدونستم چیکار کنیم. دیگه گفتیم درو باز میکنیم هرچه بادا باد !ما که کار بدی نکردیم که بخوایم بترسیم! بیان ببینیم حرف حسابشون چیه؟!
ژیلا جون یه چوب دستی آورد گذاشت پشت گونی پشما، دم دستش محض اطمینان.سوگلم قیچی گنده هه رو از جعبه و کاورش درآورد گذاشت کنار چرخ، آماده.
اومدن بالا درو واکردیم دیدیم یه دسته گل گنده و یه جعبه شیرینی دستشونه.اومده بودن عذرخواهی!
هرچی دمپایی تو کارگاه داشتیم جمع کردیم آوردیم براشون. همه کفشاشونو در آوردن دمپایی پوشیدن بیان تو. دمپایی بنفشه فایزه که روش خرگوش و هویج داره افتاد به یه آقاهه که خیلی گنده بود. نوک پاش زورکی تو دمپایی جا شده بود و بقیه پاش بیرون، رو هوا بود.
همشون تیپ اداری، کت شلوار و مانتو مقنعه ای بودن. یه خانومه که مدیرشون بود انگار، پرید دستمو ببوسه، من پیش دستی کردم خودم سریع دستشو بوسیدم!
یه فضای ژاپون خاصی حاکم بود. همشون هی سرشونو خم میکردم و تعظیم نود درجه می کردن و معذرت میخواستن. خانومه میگفت تروخدا ببخشید کوتاهی از جانب ما بوده، تقصیر من بوده واریزیتون اینهمه عقب افتاده، اونم تو این وضعیت، اینهمه اذیت شدید، به خدا از این به بعد اگه بذارم دیگه یه روز این ور اون ور بشه حساب کسی. این چه خطایی بود که من کردم آخه؟
آماده جنگ و دعوا بودیم و کلی حرفا آماده کرده بودیم بارشون کنیم،اصلا بلد نبودیم یکی عذرخواهی میکنه باید چیکار کنیم.
به تته پته افتاده بودم نمیدونستم چی باید جوابشونو بدم. به ذهنم فشار می آوردم ببینم تو تعارفا و حرفای مامانم قدیما چی میگفتن؟ گفتم خدا ببخشه، حلال…حلالِ تن درستی باشه، دور از جون.من باید عذر خواهی کنم شما چرا؟شما اذیت نکنی… کی بکنه؟
یکیشون رفت چنتا بسته بزرگ از تو ماشین آورد گذاشت جلوم،گفتن هدیه ست ناقابله . محصول خودمونه از فروشگاه خودمون آوردیم!
وا کردم همه ش کتاب بود. یه گروه تلگرامی درست کردم که خودم فقط توش عضوم. هر کتابی که خوشم میاد دلم میخواد بخونم اونجا اسمشو اضافه میکنم. کارتنو که وا کردم دیدم همه ی اون کتاباس!
کوه جادو توماس مان،قلعه مالویل، دوبلینی ها،جیمز جویس، آندره مالرو،فاتحان،ضدخاطرات، بورخسایی که نداشتم،جنگ و صلح،ابداع مورل کاسارس …. هرچی میخواستم بود!
( آقای صادقی ام اونجاها بود از کنار در لجستیک اومد رفت آشپزخونه اشاره کرد که: بیام کارتنا رو جابه جا کنم؟ اشاره کردم که نه حالا…) پریدم خانومه رو بغل کردم تشکر کردم. اون عذر خواهی کرد من عذرخواهی کردم اون گریه کرد من گریه کردم همه باهم از هم عذرخواهی کردیم.همه تک تک از هم عذرخواهی کردیم.
بعدش همه شون یه پاکت از جیبشون در آوردن کف زمین ژاپونی سجده کردن،پاکتا رو گرفتن جلوم گفتن هممون استعفانامه مونو نوشتیم ! من خیلی شرمنده شدم گفتم : عه این چه کاریه دیوونه ها؟پاشید ببینم! پاکتاشونو گرفتم همه رو ریز ریز پاره کردم ریختم تو سطل آشغال کرِمه. دیدم آشغالی پر از تیکه پارچه س. به بچه ها گفتم بچه ها پارچه خورده ها رو نریزید اینجا قاطی بقیه آشغالا !همه رو تو اون موشامبا آبیه جمع کنید!
شیرینی خامه ای آورده بودن. روش موز و ژله داشت. طاهره چایی آورد.تعداد زیاد بود،هرچی لیوان و ماگ تو کارگاه داشتیمو چایی ریخته بود.هر کدوم یه شکلی بود. اون قرمز دسته شیکسته هه، قلبی قلبیه لب پَره.تو دلم گفتم آبرومون رفت!
با هم چایی خوردیم و از خانومه قول گرفتم دیگه خودشو بیش از این ناراحت نکنه!
رفتنی به همه شون جوراب و عروسک جاییزه دادم.نمیدونستم به اون آقاهه که خیلی گنده بودم جوراب بدم یا نه، چون اندازه ش نمیشد اصلا.دیگه آوردم دادم.
(اون وسطا نفهمیدم طاهره کی موهای خانومه رو فیس فریم آبی رنگ کرد براش.خیلی خوشش اومد، هی میرفت جلو آینه خودشو نگاه میکرد و دست میکشید لای موهاش.)
طاهره میخواست زورکی شام نگهشون داره،کشک بادمجون بپزه،هرچی اصرار کرد قبول نکردن. دیگه گفتن حالا دفعه بعد. خداحا فظی کردن و رفتن. بقیه شیرینیها رو گذاشتم یخچال کوچیکه. یخچال کوچیکه نو و تر تمیز بود تو خوابم . دقت کردم موتورش دیگه صدای صندلی الکتریکی نمیداد.
مریم پیشبند زد وایساد ظرفا رو بشوره. گفت وای اون آقایی یه چقد گوگولی و ناز بود! منظورش آقا گندههه بود.(حالا مریم تو واقعی دوست داره همه مردا رو کله شونو بکَنه و ببُره و مقطوع النسل کنه!)
یهو زنگ درو زدن. دیدم آقا گنده هه پشت دره، گفت ببخشید موبایل من رو میز کنار پنجره جامونده انگار. مریم بدو بدو پیشبندشو کند انداخت کنار، موبایله رو پیدا کرد جنگی رفت پایین دم در. جمع شدیم از پنجره نگاه کردیمشون. صداشون نمیومد چی میگن ولی نیم ساعت باهم حرف میزدن و میخندیدن. طاهره زد پشت دستش گفت: ذلیل مرده ببین چه بگو بخندی با یارو راه انداخته!



