مثل ابوالهولی زخم خورده و خاموش نشستم بالاسر فاکتورهای پرداخت نشده ام. اینور اونور میکنمشون و یه حساب کتابایی با خودم میکنم و در کله ی سنگی ام این معما میچرخه که خپ چطور قراره پرداختشون کنم؟
قرارداد اجاره کارگاه این ماه تموم میشه و صاحبخونه ام چون گرگی گرسنه در کمینه تا آخر ماه بهم حمله ور شه. سه کرکس هم بالای سرم در آسمان به شکل تهدید آمیزی میچرخن. (پارچه فروش،پشم فروش و شرکت پست).
یک مشتری که گولابی گنده زرد گرفته بود گفت گلابیی که به دستش رسیده پشت باسنش شکافته شده.سوراخه.عکس فرستاد.
مطمئن بودم من گلابی پاره نفرستادم !محال بود… من ندیده بودم، سوگل که تکمیلش کرده داده دست طاهره چی؟طاهره که تحویل من داد چی؟ مریم که پیک گرفت فرستادش چی؟ حالا من هیچی، من جغد ولی آیا سه جفت چشم عقابی از کنار این شکاف ساده عبور میکنن؟! نه هرگز!غیر ممکنه!
اما به هرحال گفتم شاید تو مسیر که پیک برده اینجوری شده. گلابی دیگه ای براش فرستادیم و منتظر موندم تا گلابی زخمی رو پیک برگردونه.
کارگاه تعطیل شده بود چراغا رو خاموش کرده بودم که پیک گلابی رو آورد. تو مشمبا بود ولی کله ش همینطوری لخت بیرون بود، نگا کردم دیدم صورتش تمام دوده ای و سیاهه!سیاهی از رو دهنش تا بالای چشمش پخش شده بود ولی همونجوری از لای سیاهیا داشت میخندید هنوز.چراغا رو روشن نکردم که درست نگاش کنم.نتونستم دیگه. دلم شیکست! هر لکی رو عروسکی، تیری به قلب منه! دلم گریه ی عرعر بینهایتی میخواست!
صبح طاهره اومد پارگی پشت گلابی رو با دقت معاینه کرد، تار و پود پارچه رو و شکلی که از هم جدا شدن رو بررسی کرد. گفت این در رفتگی پارچه نیست، مال کشیدگی نخم نیست. یه فشار مستقیمی به پارچه ش اومده! گولابی طفلک زبون بسته کاش میتونست بهمون بگه چی بهش گذشته. پاره گیش خیلی بزرگ نبود ولی جای بد دستی بود.بین دوتا قومبولی باسنش. طاهره با ظرافت و مهارت زخمشو ریز ریز دوخت،شکاف بسته شد. ولی یه جای زخم موند بهش.
بعدشم با پارچه نخی و شوینده، سیاهیاشو تمیز کرد. گذاشتیمش تو تراس تا خشک بشه. به گولابی گفتم تورو به هیشکی نمیدم دیگه. برا خودم نگه میدارمت ،مدل عکاسیم بشی!
درحالیکه تو این تنگنای فشار مالی هیچی جز همین سفارشایی که میگیرم نمیتونه مرهمی به قلبم بذاره ، در همون حال دوست ندارم دیگه عروسکامو به هیچکی بفروشم!
(یه دوستی ام دارم این وسط هر روز استوری میذاره از سگش،یهچیز قیفی دور گردن سگشه و یه عروسک یه ورم رو به نیش میکشه. عین شکنجه سمیه تو فیلم محمد رسول الله یه دست عروسک دست خودشه، یه دستش دهن سگه . از دو طرف هی این میکشه هی اون میکشه!آه حالا این که دوستمه،ببین بقیه دیگه چیکار میکنن با عروسکا؟)
نمیدونم آدم به چه امیدی در چنین روزگاری میشینه عروسک درست میکنه؟همون، همه چیو تعطیل کنیم کارخونه بمب وموشک درست کنیم شایسته تر نیست؟؟
چون ابوالهولی زخم خورده و خسته بر سر دوراهی نشسته ام و خِر رهگذرا رو میگیرم و معمای خودم رو ازشون می پرسم :” کدام موجودی است که صبح با چهارپا ، ظهر با دو پا و عصر با سه پا راه میرود؟ بعد همینجوری که میرود…زمین می خورد و دیگر نمیتواند پا شود و خورد خورد دیگر همینطوری بی دست و پا خودش را رو زمین میکشد و جلو میرود و میرود و همینطور سورتولاموش و کشان کشان ساییده و زخم و زیلی میشود و پیش می رود و پیش میرود و ساییده میشود
و ساییده میشود و پیش میرود…»
در زندگی زخمهایی هست که…که طاهره هم حتی نمیتونه بدوزدشون دیگه!
————-
ابولهول:موجود اساطیری سنگی، ترکیبی از عقاب و حیوونای دیگه.بر سر دوراهی میشینه و از رهگذرا سوالها و معماهای عجیب غریبی میپرسه که جوابشون «انسان»ه.



